|
شعر باران من اینجا گم شد آه جای تر او خالی ماند شعر باران من آن اوج عزیز که غم غربت من ویران کرد شعر باران من ای شعر دلم تا تو رفتی دل من پر زده است
لیک این صفحه بدون تو سفیدوخالی می نگارم در آن من کنون تا غم نیستنت حس نشود رفتی و حس قشنگ باران من هنوز و هر روز در دل خود دارم حس زیبای طراوت،شادی حس عشقی زیبا که تو باران تو به من می دادی قصه کوته کردم باز باران آمد از هوا یا ز دو چشم خیسم؟ نیک بنگر! چه تفاوت دارد
دیگر نمی گویم
باید بگویم من رازی مگو باید شاید که باشد تلخ چون دیدن فردا اما چه باید کرد اتش همی شاید بر پیکرم ریزند می سوزد اما اه ناید از این اهنگ هستم ولی شاید فرسنگ ها دورم زین گوهر هستی یا گاه این مانند هر سو کسی اید سنگی زند بر ما در پشت یک لبخند پنهان کند ان را زخمی زند بر دل بر عمق جانم در تنها شود حاصل اشک نهانی تر تا دم براریم از سوز درون دل گویندخاموشی است تنها طنین دل من می کشم خطی بر ناله های دل عشق جلی میرد در چاهسار دل شاید که باید مرد یا رفت از این تقدیر هر گونه هست اما بهتر از این تزویر این است رسم این اتشگه دیرین این است سهم این شادی ده غمگین اما چه باید کرد. |
|
